خیلی برام دعا کنین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:20 توسط parastou |
خاطره ای در درونم است چون سنگی سپید درون چاهی سر ستیز با آن ندارم توانش را نیز برایم شادی است و اندوه در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید غمگین تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه زا شنیده است می دانم خدایان انسان را بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از او برگیرند تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من تا اندوه را جاودانه سازی
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:25 توسط parastou |
بخشیدم. ولی هیچوقت فراموش نمیکنم. ممنون از همه تون. گفته هاتون خیلی کمک کرد. اینو میدونم که در آینده خودمو باید در مقابلش ایمن کنم. نمیدونم. چرا و چطور تونست؟ ولی تونست. روزگار دلتنگیه. چیکار کنم؟ این شعرو داداش علی (دوست خوبی که مثل برادرمه) گفته: جاده های بی تو... ترانه دشتهای وطن و این دل تنگ... کاش غربتم دست از کوچه همیشگی می شست و چشمانم سوی تو را می دید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:46 توسط parastou |
خواهان آنم که بتوانم ببخشم مردمی که مرا آزرده اند نامشان را به خاطر میسپارم تا در آینده خود را در مقابلشان ایمن کنم
سلام
خیلی به کمکتون احتیاج دارم
. من در حال کشمکش بین بخشش و نگذشتنم. میخوام شماها بهم بگین ببخشم یا نه؟ تصمیم گیری خیلی سخته. اگه بخشیدم و اون فکر کرد که حق با اون بوده چی؟ من به روح جهان خیلی اعتقاد دارم. میدونم اگه شماهایی که نمیدونین ماجرا چی بوده جوابمو بدین، این جوابو از روح جهان گرفتین، پس کار درست همونیه که شماها میگین. (فقط یه نکته رو باید بگم که اون شخص یه جنس مخالف نیست. اینم برا کمک به تصمیم گیریتون)
بهم بگین چیکار کنم![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:10 توسط parastou |
فردا روز تولدمه. دلم بدجوری گرفته... هنوز باید ادامه بدم. قصه بلند پرستوی تنها همچنان ادامه داره شاید زیادی زنده ماندهام زنده ماندنم، دشنامی است به آغاز هر تولد در زنده ماندنم، نه رویایی میشکفد و نه صدایی اوج میگیرد من به هرچه سفید است و پایدار، لعنت فرستادهام گزینههای هستی را یکبهیک خط میزنم عشق زندگی ابدیت
. دیدین رو سنگ قبرا می نویسن طلوع دل انگیز فلان روز ، غروب غم انگیز فلان روز؟
چند روز پیش داشتم به مامان میگفتم چه خوب می شد طلوع دل انگیزم با غروب غم انگیزم تو یه روز باشن
(مامان دعوام کرد
). یعنی میشه؟!!!![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:3 توسط parastou |
تا تمامی من آمده ای من صدای پای توام : باران
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 توسط parastou |
اولین قلم دفتر مرا درد، حرف من نیست زنده یادقیصر امین پور
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:15 توسط parastou |
میدانم که دلم غمگین و کوله ام سنگین است اما تو دلواپس نباش نیامدم که بمانم... 
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:55 توسط parastou |
سلام! باید بگم که من در حال حاضر یه آدم رنجیده خاطر دلشکسته ام. از دنیا و آدماش دلگیرم چون کسی منو ندید و همه پاشونو گذاشتن رو دلم و رد شدن. اینجام چون میخوام با کسایی حرف بزنم که منو نمیشناسن و فقط حرفامو میشنون. هیچکس قضاوت نمیکنه. الان ازتون میخوام فقط دعام کنین. خیلی به دعاهاتون نیاز دارم. به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:40 توسط parastou |